سفارش تبلیغ
صبا
 
قتیل العبرات
چهارشنبه 91 آذر 29 :: 2:6 عصر ::  نویسنده : محبّ الزهرا

 

مرا که دانه اشک است دانه لازم نیست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نیست

ز اشک دیده به خاک خرابه بنوشم
به طفل خانه به دوش ، آشیانه لازم نیست

نشان آبله و سنگ و کعب نى کافى است
دگر به لاله رویم نشانه لازم نیست

به سنگ قبر من بى گناه بنویسید
اسیر سلسله را تازیانه لازم نیست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا که یتیمم ، بهانه لازم نیست

مرا ز ملک جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى که اسیر است لانه لازم نیست

محبتت خجلم کرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نیست

به کودکى که چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نیست

وجود سوزد از این شعله تا ابد ((میثم ))
سرودن غم آن نازدانه لازم نیست




موضوع مطلب : رقیه


جمعه 91 آذر 24 :: 3:36 عصر ::  نویسنده : محبّ الزهرا

امام محمد باقر علیه السلام فرمود:

از پدرم، علی بن الحسین علیه السلام، پرسیدم او را چگونه از کوفه به شام بردند.

فرمود:« مرا بر شتری عریان و بی‌جهاز سوار کردند.

سر مقدس پدرم امام حسین علیه السلام را بر نیزه‌ای زده بودند.

زنان کاروان را پشت سر من سوار قاطر‌ها کردند و سربازانی نیزه به دست،
ما را احاطه کردند.


هرگاه یکی از ما می‌گریست، آنها با نیزه به سر او می کوبیدند.


و بدین گونه وارد دمشق شدیم.»



منابع:

    بحار الانوار، ج 45، ص 145.


    قصه کربلا، ص 464.




موضوع مطلب :


جمعه 91 آذر 24 :: 2:12 عصر ::  نویسنده : محبّ الزهرا



طشت طلا و چوب و لب و آیه و شراب
خاکستر و غبار ره و خون و آفتاب
در حیرتم که از چه نرفتی زمین فرو
ای وای من چگونه نشد آسمان خراب
در پای طشت، دختر زهرا نریز اشک
هرگز کسی نریخته در بزم می گلاب
لبها، ترکترک ز عطش، روی هر لبی
انگار نقطه نقطه نوشته است، آبآب
آوای وحی و حنجر خشک و لب کبود
دیگر به او کنند، چرا خارجی خطاب؟
با آن گلوی غرقه به خون، طشت گریه کرد
بر آن لب و دهن، جگر چوب شد کباب
بر چرخ رفت شیون هشتاد و چار زن
انگار بود دید? آن سنگدل به خواب
ای آسمان سؤال من این است، دیوها
بازوی حور را، ز چه بستند در طناب؟
با لطف بی حساب پیمبر، به امّتش
والله! شد به عترت او ظلم بیحساب
«میثم» یزید چوب زند بر لب حسین
این صحنه را چگونه تماشا کند رباب؟

غلامرضا سازگار




موضوع مطلب :


جمعه 91 آذر 24 :: 1:16 عصر ::  نویسنده : محبّ الزهرا



حورا و طناب؟ وای بر من
قرآن و شراب؟ وای بر من
ناموس پیمبر و کنیزی
در شام خراب؟ وای بر من



در پیش نگاه چند دختر
چوب و لب باب؟ وای بر من
پیشانی ماه و ضربت سنگ
خورشید و خضاب؟ وای بر من

وای بر من

وای بر من

وای بر من




موضوع مطلب :


پنج شنبه 91 آذر 23 :: 5:25 عصر ::  نویسنده : محبّ الزهرا

واقعه بئرذات العلم و آمدن زعفر جنى به کربلا


واقعه بئرذات العلم

در کتاب ریاض القدس از ((ابوسعید)) و ((خذیفه یمانى )) که از اصحاب رسول خدا (ص ) هستند نقل میکند که در یکى از غزوات که فتح و نصرت با مسلمین بود مراجعت میکردند بزمین شوره زار و بى آب و علفى رسیدند که بسیار گرم و سوزان و شنزار بود و راه عبور از آن بسیار دشوار مینمود اصحاب آنحضرت بواسطه حرارت آفتاب و وزیدن بادهاى گرم و سوزان تشنه شده بقسمى که صداى آنها بلند شد شکایت اینموضوع را خدمت حضرت نمودند حضرت باصحاب خود فرمود کسى بین شما هست که معرفت باین سرزمین داشته باشد؟ یکى از اصحاب عرض کرد یا رسول اله من آشنایى کامل به این سرزمین دارم و مکرر ازین بیابان عبور کرده ام این وادى را وادى ((کشیب ارزاق )) نامند چه بساد لیلان که درین بیابان گمراه شده و هر سواره اى که در وادى قدم نهاد شترش ‍ از رفتار بازمانده و هیچ لشکرى به این وادى نیامده مگر اینکه هلاک شدند زیرا اینجا مقام جنیان و مسکن شیاطین و لشکر ابلیس ‍ است . مسلمانان چون این سخنان شنیدند یقین به هلاکت نموده پناه برسول خدا (ص ) بردند و گریه زارى نمودند و ساعت بساعت بشدت گرماى هوا افزوده میشد پیغمبر (ص ) فرمود: هر کس در این بیابان خبرى از آب بمن بدهد من براى او بهشت را ضمانت میکنم همان کسیکه گزارش این سرزمین را بحضرت داده بود عرض کرد در این بیابان چاهى است که عرب آنرا بئرذات العلم میخوانند و در آنجا آب سرد شیرین گوارایى وجود دارد ولى چه فایده که کسى قدرت رفتن سر آن چاره را ندارد زیرا آن چاه محل جن و شیاطین است که از سلیمان تمرد نموده اند و دود سیاهى از آنچاه بلند میشود و نمیگذارند کسى از آنچاه آب بردارد و اگر کسى بر سر آن چاه برود سوخته و مثل ذغال سیاه میشود، قوم تبع یمانى با لشکر زیادى که داشت چون بر سر این چاه رسیدند و خواستند آب بردارند ده هزار لشکر او هلاک شدند؛ ((برهام فارس )) با لشکرى بیحد و کثیر چون بر سر آنچاه رسیدند و خواستند آب بردارند خلقى کثیر از آنها هلاک شدند. ((سعدبن یرزق )) با لشکرى فراوان بر سر این چاه آمدند بیست هزار آنان هلاک شدند و اکنون سرهاى آدمیان و استخوانهاى آنها در کنار چاه ریخته است.


ادامه مطلب ...


موضوع مطلب :


چهارشنبه 91 آذر 22 :: 3:50 عصر ::  نویسنده : محبّ الزهرا

 

روی دست تو اگر تقدیر در هم ریخته

حال دنیا را فقط یک تیر در هم ریخته

تیر از شرم گلویی می شود سرخ و سپید

آه رنگ خون و رنگ شیر در هم ریخته

تیغ وقتی شانه باشد مو پریشان می شود

مو به مو این شعر را شمشیر در هم ریخته

باز آیات لبانت را نمی فهمد کسی

با هجوم خیزران تفسیر در هم ریخته

ماه من الله اکبر این چه قامت بستن است

در نماز نیزه ها تکبیر در هم ریخته

سن و سال لشگرت را تیغ پنهان کرده است

بی سرند این جا جوان و پیر در هم ریخته

غم نلرزانده ست دست خواهرت را در نماز

این قنوت خسته را زنجیر در هم ریخته

دختر و زانوی بابا، نه سر و زانوی او

عشق می داند که این تصویر در هم ریخته

 


شاعر:مهدی مردانی




موضوع مطلب :


چهارشنبه 91 آذر 22 :: 12:1 عصر ::  نویسنده : محبّ الزهرا


 

پیش فرات این همه دریا چه می کند؟

این مشک روی شانه های سقّا چه می کند؟

تنها به خاطر گل روی سکینه است

دریایی التماس به دریاچه می کند

مبهوت مانده بود "خدای فرشته‌ها

مهریه مدینه در اینجا چه کار می کند؟"

نزدیک کردمت به لبم تا که بنگری

روح بنفشه‌ای تو با ما چه می کند

زخم عطش ضریح لبم را شکسته کرد

حالا ببین که با لب گلها چه می کند؟

در این طرف صدای پریشان دختری

بابا عمویم آن طرفِ ما چه می کند؟

 

علی اکبر لطیفیان




موضوع مطلب : عطش


1   2   3   4   5   >>   >   
درباره وبلاگ

پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 32
بازدید دیروز: 62
کل بازدیدها: 64968