کوچه گردِ غريب ميداند
بي کسي در غروب يعني چه
عابرِ شهرِ کوفه مي فهمد
بارشِ سنگ و چوب يعني چه
صف به صف نيتِ جماعت را
بر نمازِ امام مي بستند
همه رفتند و بعد از آن هم
در به رويش تمام مي بستند
در حکومت نظاميِ کوفه
غيرِ طوعه کسي پناهش نيست
همه در را به روي او بستند
راستي او مگر گناهش چيست
ساعتي بعد مردمِ کوفه
روي دارالعماره اش ديدند
همه معناي بي کسي را از
لب و ابرويِ پاره فهميدند
داد ميزد: حسين آقا جان
راهِ خود کج نما کنون برگرد
تا نبيند به کربلا زينب
پيکرت رابه خاک وخون برگرد
دست من بشکند ولي دستت
بهرِ انگشتري بريده مباد
سرِ من از قفا جدا بشود
حنجرت از قفا دريده مباد
.............