تشنه ات ميکشند بر لب آب
گو به سقا که مشک بر دارد
طفلکي پا برهنه مگذاري
خار صحرايشان خطر دارد
پيکرش روي خاک و طفلانش
کوچه کوچه پي اش دوان بودند
از گزند نگاه حارث هم
تا پدر بود در امان بودند
مثل مولا سه روز مانده به خاک
پيکر بي سرش نشد عريان
مثل مولا که پيکرش اما
نشده پايمال از اسبان
رسم دلدادگي به معشوق است
عاشقان رنگ يار ميگيرند
در همان لحظه هاي آخر هم
نام او روي دار ميگيرند
وحيد مصلحي